تبليغاتX
هو العزیز

هو العزیز

myheartonly4u

 

 

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟!
درین سراب فنا چشمهء حیات منم


وگر بخشم روی صدهزارسال ز من
بعاقبت به من آیی که منتـهات منم


نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش‌بند سراپردهء رضات منم


نگفتمت منم بحر وتو یکی ماهی
مرو بخشک که دریای با صفات منم


نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم


نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند
که آتش و تـپـش و گرمی هوات منم


نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمة صفات منم


نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد، خلاق بی‌جهات منم


اگر چراغ‌ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی! دان که کدخدات منم 

                                                                          

 

                                                                          مولانا

+نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت11:23توسط راشین | |

 

 

دقایقی با دکتر شریعتی

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد

 

 

 


روزي شاگردان از عيسي مسيح خواستند که طريقه دعا کردن را به آنها بياموزد؛

 عيسي مسيح به شاگردان خود آموخت که اول از همه دعا را با شکرگذاري شروع کنند و اراده و خواست خداوند را طالب باشند...

کشيشي که خانه او مورد دستبرد قرار گرفته بود، در روز حادثه اينطور در دعا به حضور خداوند ميرود:

خدايا تو را شکر مي کنم

اول بخاطر اينکه هرگز قبلا اين اتفاق برايم نيافتاده و از من دزدي نشده بود،

دوم بخاطر اين تو را شکر مي کنم که اگر چه اين دزد پول و دارايي مرا دزديد، ولي به جان من آسيبي نرساند،

سوم ترا شکر مي کنيم که اگر چه هر چه که داشتم دزديدند ولي من در واقع چيز زيادي نداشتم،

و چهارم ترا شکر مي کنم که اگر چه از من دزدي شده ولي من دزد نيستم...

 


+نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت10:23توسط راشین | |

 

عشقت را نصیب کسی کن که

 لایق آن باشد نه تشنه آن ،

 زیرا هر تشنه ای روزی سیراب می شود .

(شکسپیر)


 

 

 

 

            

وجود شیطان

 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی را که وجود دارد خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:" بله، او خلق کرد."

استاد پرسید:" آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

 شاگرد پاسخ داد: بله."

 استاد گفت:" اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست، پس خدا نیز شیطان است."

شاگرد آرام نشست و پاسخ نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب، افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت:" استاد می توانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد:" البته."

شاگرد ایستاد و پرسید:" استاد، سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد:" این چه سوالی است البته که وجود دارد.آیا تاکنون حسش نکرده ای؟"

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت:" در واقع سرما وجود ندارد، مطابق قانون فیزیک چیزی که ما زا آن به عنوان سرما یاد می کنیم در حقیقت نبود گرماست. برای اندازه گیری سرما میران گرمای محیط را اندازه می گیرند. صفر مطلق نبودن کامل گرماست. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد، خلق کرد."

شاگرد ادامه داد:" استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد:" البته که وجود دارد."

شاگرد گفت:" دوباره اشتباه کردید! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که می توان آنرا مطالعه و آزمایش کرد، اما تاریکی را نمی توان. یک پرتو کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد، به کار می برد."

و در آخر مرد جوان از استادش پرسید:" شیطان وجود دارد؟" زیاد مطمئن نبود.

استاد پاسخ داد:" همانطور که قبلا هم گفتم ما او را هر روز می بینیم. او در همه رفتارهای غیرانسانی بشر به همنوع خود دیده می شود. اینهانمایانگر چیزی جز شیطان نیست."

شاگرد پاسخ داد:" شیطان وجود ندارد. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی می توان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد.

شیطان نتیجه وقتی است که بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند                                    

                                    

 

 

 

 

الهی

 سالها اندیشیده ام که برهانی بیابم و تو را ثابت کنم

و امروز جهل دیروزم مرا به شگفت

آورده است که کدامین برهان بر نفی تو بود که مرا جسارت اثبات تو باشد.

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت10:45توسط راشین | |

برای انسانهای بزرگ
بن بست وجود ندارد.

 چون بر این باورند که:

 یا راهی خواهم یافت
     یا
راهی خواهم ساخت

طبیعت را پرستش كن!

 

 رفتن به معبد و مسجد، رفتن به جایی است ساخته دست انسان.

 به جنگل برو!

 به كنار رودخانه برو!

 به دریا برو!

 آنگاه به جایی خواهی رفت كه ساخته دست خداست.

 اگر به آفرینش خداوند نزدیك شوی،‌ به خدا نزدیك تر می شوی.

 آنگاه كه آفرینش خدا را پرستش می كنی...

 این تنها راه پرستش اوست.  

 

 خدا نادیدنی است. اما آفرینش او را می توان دید.

 

 آفرینش او باید پل میان تو و او باشد.

با پرستش آفرینش خداوند، ‌آرام آرام از حضور فراگیر او آگاه می شوی.

از حضور او در یك درخت، در یك تخته سنگ، در یك  انسان آگاه می شوی

 اما نخست پرستش كن

 زیرا پرستشت به تو كمك خواهد كرد آن حضور راببینی.

 آنگاه خدا كمابیش دیدنی و ملموس می شود. می توانی او را لمس كنی.

لحظه ای كه بتوانی  خدا را این چنین از ژرفای وجودت احساس كنی،

 دگرگون می شوی.

 جزیی از خدا می شوی.

در خدا نیست و با او یكی می شوی

  

+نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت15:38توسط راشین | |

 

 

عشق...

تنها کار بی چرای عالم است

چه

آفرینش بدان پایان می گیرد

"معشوق من"

چنان لطیف است

که خود را به "بودن" نیالود

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد

نه معشوق من بود...!

<<دکتر علی شریعتی>>

 

 

 

چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم

 اما تو همیشه کنارم بودی ...

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم

 اما تو فراموشم نکردی...

چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم

 اما تو همیشه به یادم بودی ...

چه روزهایی که سرمو تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ،

اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...

وقت از آدم های دور و برم دلم گرفت ...

و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...

وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم

فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...

اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...

نه شاد بودن واسه داشته ها ...

و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...

و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ...


خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم
دادن هایت ...ندادن هایت ... گرفتن هایت.......
دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت.

  

 متن زیر خیلی جالبه بعد از خوندن نظر یادتون نره!!!!

 

من در زندگی خود دیده ام و تجربه کردم

بارها در درد و رنج و غم و تنهایی فرو رفته بودم

یکباره خدا عشق کسی را در دلم انداخت

به وجد آمدم

به حرکت افتادم

دنیا در نظرم تغییر کرد

چشمک ستارگان با من راز ونیاز می کرد

و از عمق آسمان بلند اسرار ناشنیدنی وجود را می شنیدم...

سراسر وجودم را

عشق و محبت و ایثار و ایمان و پرستش و شور و شوق و... پر میکرد

دنیا رنگی دیگر داشت

حیات زیبا و دوست داشتنی بود

هدف زندگی عشق

و من نیز مشغول به معشوق و محو جاذبه عشق در دنیای محبت سیر می کردم

و از زیبایی ها لذت می بردم

اما یکباره می دیدم که خدا آن معشوق دوست داشتنی را از من می گیرد

وکوهی از غم و درد بر سرم می کوبد

دوست داشتنی ها را نابود می کند

خدا می خواهد به من بگوید

که تو معبود دیگری داری

تو نباید انسان دیگری را بپرستی

تو نباید آنچنان در عشق کسی دیگر فرو روی

که خدا در مرتبه دوم قرار گیرد

تو باید بفهمی که زیبایی مطلق خداست

این گل های زیباو این برگ های سبز

میمیرند و بر خاک می افتند

و زیبایی های آنها دستخوش طوفان های نابود کننده قرار می گیرد

تو ای بشر!

مباداآنچنان در عشق کسی فرو روی

که خدا تحت الشعاع آن قرار گیرد...!

دکتر مصطفی چمران(کتاب نیایش ها)

+نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت14:16توسط راشین | |

 

 

 

 

نمیدانم؟

نمی دانم اگر یکبار دیگر خلق می گشتم

اگر یکبار دیگر نوجوان و کودک و نوزاد می گشتم

کدامین راه را از نو نمی رفتم

ولی بگذار...

آری!

خاطرم آمد...

اگر یکبار دیگر فرصت دیدار می دیدم

پدر را می پرستیدم

همانگونه که مادر را

و رو ی کودک پر شور قلبم را

به آب پاک ایمان بارها می شستم!

و هرگز از کسی خاطر نمی خستم

و شیرین می شدم بر تلخی فرهاد...!

که فرهاد مرا دیگر

غم این بی ستون ها نشکند هرگز

و لیلی می شدم شاید

که مجنون بار مجنونی خود

از دوش برگیرد...

نمی دانم

ولی دیگر به غصه

جرات جولان نمی دادم

و با امید بر اوکه

زمرده حی

واز حی مرده می زاید

به هر روزی که می آمد

حضوری تازه می دادم

و هر دم شکر می کردم

خدای غصه هایم را...

بیا محبوب چشمانم

که ما با هم

کنار هم

میان این همه تلخی و تنهایی

بهشت عدن و امنی را

دوباره سبز می سازیم...

هر گاه احساس تنهایی کردی

چشمانت را ببند و مرا به خود بخوان

من با تو هستم در لحظه لحظه زندگیت

در هر تپش قلبت

من در وجودت جریان دارم

روی ساحل ماسه ای با تو قدم خواخم زد

و نرمی ماسه ها را زیر پایت حس خواهم کرد

برایت از زندگی خواهم گفت! 

 

 یار همیشه منتظرت "خدا"

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت14:15توسط راشین | |

 

اگه میخوای مثل عقاب باشی

 با عقاب پرواز کن ،

 کسی که با گنجیشک پرواز میکنه هیچ وقت مثل عقاب نمیشه

 

 

9 قانون انسان بودن:

1.تو یک ساختار بدنی دریافت می کنی شاید آنرا دوست بداری یا از آن متنفر باشی

اما این بدن در طول زندگیت از آن تو خواهد بود.

2.تو درس هایی را خواهی آموخت تو در یک مدرسه تمام وقت خصوصی به نام زندگی ثبت نام شده ای

در این مدرسه هر روز فرصت داری تا درس ها را بیاموزی

ممکن است آنها را دوست بداری یا فکر کنی بی ربط و کسل کننده است.

3.هیچ اشتباهی وجود ندارد تنها درس ها وجود دارند

رشد فرایند آزمون و خطا است"تجربه" تجربیات نا موفق بسیار ارزشمندندچون قسمتی از فرایند دستیابی اند.

4.یک درس آنقدر تکرار می شود تا یاد گرفته شود آن را بیاموزی.

هنگامی که آن را آموختی می توانی به درس بعدی بروی.

5.یادگیری درس ها پایان نداردهیچ قسمت از زندگی نیست که درسی با خود نداشته باشد.

تا مادامی که زنده هستی درس هایی برای یادگیری وجود دارد.

6.دیگران صرفا آیینه رفتار تو هستندتو نمی توانی رفتاری را در کسی دوست بداری یا متنفر باشی.

مگر اینکه آنرا درون خود دوست بداری و یا از آن متنفر باشی.

9.پاسخ تمام سوالاتت درون توست.تمام آنچه که نیاز داری درون توست.

فقط اینست که به آن گوش بسپاری.توجه کنی و اعتماد کنی.

8.بستگی به تو دارد که زندگیت را چگونه بسازی

تو تمام وسایل منابع را داری بستگی به تو دارد که... انتخاب با توست!

9.انتخاب با توست.

 

 

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد:

 استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟

 فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.

من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.

 به آن دانشجو گفتم:

جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

 پروفسور محمود حسابي

 

+نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت10:43توسط راشین | |

  

 

 

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.

زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.

زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.

زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.

زندگی تک تک این ساعتهاست،

  زندگی چرخش این عقربه هاست،

 زندگی راز دل مادر من.

  زندگی پینه ی دست پدر است،

  زندگی مثل زمان در گذر...

 

 

 

 

 

 

 یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

 

 

شايد يه داستان :
کوهنوردي مي خواست از بلندترين کوه ها بالا برود ....
سياهي شب بلندي کوه را تماما در برگرفته و مردهيچ چيز نمي ديد .
همه چيز سياه بود .
همان طور که از کوه بالا مي رفت .
چند قدم مانده به قله کوه ،پايش ليز خورد .
و در حالي که به سرعت سقوط مي کرد ، از کوه پرت شد .
همچنان سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم ، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد .
اکنون فکر مي کرد مرگ چه قدر به او نزديک است ...
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد .
بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود .
و در اين لحظه ي سکون برايش چاره اي نماند ،  جز آن که فرياد کشد :


** خدايا کمکم کن **


ناگهان صداي پر طنيني که از آسمان شنيده مي شد جواب داد :
__    از من چه مي خواهي ؟
        اي خدا نجاتم بده !!
__    واقعا باور داري که من مي توانم تو را نجات دهم ؟
        البته که باور دارم .
__    اگر باور داري طنابي را که به کمرت بسته است پاره کن!
    

         يک لحظه سکوت .... و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد
.
.
.
.
گروه  نجات مي گويند که روز بعد کوهنوردي يخ زده را مرده پيدا کردند.
بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود !!!
.....
.....
.....
و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت ...


 او فقط يک متر از زمين فاصله داشت ...

 

 

 

حکایت میکل آنژ و فرشته

روزی میکل آنژ با کمک عده ای سنگ سیاه نسبتا بزرگی را بر روی زمین می غلطاند تا به طرف منزل خود ببرد. یکی از دوستان میکل آنژ نزدیک او آمد و پرسید:" با این سنگ سیاه چه می کنی؟"      

میکل آنژ گفت:"فرشته ای درون او اسیر است که می خواهم او را نجات دهم."   دوست میکل آنژ با ناباوری از اوخداحافظی کرد و رفت.

چند ماه بعد؛ دوست میکل آنژبه مهمانی او آمد و مجسمه ی سنگی فرشته بسیار زیبایی را در اتاق او دید. با حیرت و تحسین از میکل آنژ پرسید:"این مجسمه چقدر زیباست از کجا آورده ای؟"   

میکل آنژ  گفت:"از درون همان سنگ سیاه در آوردم!"

بی شک در همسایگی و مجاورت این انسان های معطر و متبرک روح و جسممان دارای فیلترهایی نامریی می شوند.

بدون آنکه خودمان بفهمیم و برای آن که فرشته درونمان را تجسم بخشند؛ برای وجودمان فیلتر می گذارند:....

 یک فیلتر برای ذهنمان     ؛    که به هر چیزی نیندیشیم!

 یک فیلتر برای چشمانمان  ؛   که هر چیزی را نبینیم!

 یک فیلتر برای گوشمان    ؛   که هر سخنی را نشنویم!

 یک فیلتر برای زبانمان    ؛   که هر سخنی را بدون تامل و تفکر نگوییم!

 یک فیلتر برای دلمان      ؛    که هر کسی را رخصت ورود به آن ندهیم!

 یک فیلتر برای روحمان   ؛    که انسانی دگر اندیش باشیم!


+نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت9:36توسط راشین | |

 

 

 

 

 

 

الهی زیباتر از آنی که به چشم دیده شوی،

ولی من تو را در شکفتن گلی بر درختی

 افتادن سنگی از صخره ای

 و ارتعاش هنجره پیرزنی حس کردم

غروب بود که لبخند زدم  و ابر سیاه آسمان را پوشانده بود

همه محزون بودند

فریاد زدم ! ای اهل عالم! این همان است که نمی بینم!

 

 

 

 

 

عاشق شدن چه آسان!!!

 

*عاشق شدی پسر؟مامانت خبرم کرد که هر کاری می کنه جلودارت نیست. گفتم بیام ببینم چته؟ بابا جان مادرت گناه داره . پدر و برادرت که شهید شدن و رفتن . تو هم که موندی... رحم کن به  مادرت بابا . دست بردار.

-آره عاشق شدم.

* همین، به همین راحتی؟ حالا کی هست؟

_ولش کن سعید همه وجودمو گرفته ؛ نمی تونم رهاش کنم. یعنی نمی خوام که رهاش کنم. تازه به دستش آوردم.

کوچکتره؟

_نه بزرگه خیلی بزرگ، اونقدر که نمی تونی تصورشو بکنی.

* پس چطور ؟! تو که عاقل بودی! علیرضا تو دیگه چرا؟! این حرفا مال جوونای آب ندیدس. علیرضا توروخدا ول کن!!

_تو که نمی دونی هر کی باهاش یه خورده ، فقط یه خورده آشنا بشه دیگه نمی تونه ازش دل بکنه، عاشقش میشه ، اصلا نمی شه در مقابلش مقاومت کرد.

* آخه عاشق چیش شدی؟ به ما هم بگو بدونیم؟

_عاشق همه چیزش. عاشق مهربونیش ، عاشق لطفش، عاشق مرامش، رسمش، منشش. به راحتی گذشت می کنه، به راحتی می بخشه،نامرد نیست . بهش دل ببندی ، بهت پشت پا نمی زنه .اگه نه فقط تو ؛ هر کسی بشناسدش دوسش داره.دوستش داشته باشی ؛ عاشقش میشی.اون وقته که اونم عاشقت میشه.(1)

* خوبه ، خوبه .دیگه داری تند میری ها! حالا می خوای چکار کنی؟

_می خوام جونمو براش بدم.همه وجودمو.می دونی ؟برای اون نه ؛ برای خودم. بدون اون دیگه نمی تونم. دنیا برام تنگه . دارم خفه میشم .

پرواز

*علیرضا حالت اصلا خوب نیست.

_خوب خوبم .تا حالا بهتر از این نبودم. تو هم به جای اینکه رای منو بزنی ؛ برو با مامانم صحبت کن رضایت بده. آخه بدون رضایت اون نه من دلم میاد برم جلو ، نه اون منو می پذیره.

*علیرضا ! بابت این عشق چه بهایی ازت می خواد؟

_گفتم که جونمو. جونمو وسط میگذارم.اون کمتر از این و نمی پذیره. برای اثبات عشقم این لازمه. (2) امیدوارم ازم بپذیره.

 

*نه!!! تو دیگه از دست رفتی. نمی شه فکری کرد؟ حالا کی به سلامتی؟

_به همین زودیا. امیدوارم قبولم کنه. باید صاف باشم. باید بی نقص سراغش برم. پاک و تمیز. بدون حتی یک خدشه. اتو کشیده. اونطور که اون می خواد..

*ولی علیرضا این طوری که فایده نداره. اون اگه تورو دوست داشته باشه تورو همین جوری باید بپذیره. اگه دوستم نداشته باشه که آخر این وصلت به جایی نمی رسه.

هر کسی بشناسدش دوسش داره.دوستش داشته باشی ؛ عاشقش میشی.اون وقته که اونم عاشقت میشه.

_نه دیگه سعید جون . فرق اون با بقیه همینه دیگه.اون منو دوست داره ، اون همه رو دوست داره. اما هر کسی صافتر ، بی غل و غش تر ، بی عیب تر؛ بهتر.تا 10 روز دیگه به وصالش می رسم. می دونم . خوابشو دیدم.

*داری جوونی می کنی علیرضا...

_آره .جوونم دیگه ، چه کنم؟ تو جوونی به وصال رسیدن یه صفای دیگه ای داره.

پرواز

*********

با خودم گفتم، ولش کن ؛ داغه . تا چند وقت دیگه از سرش می افته . اون وقت میرم حالشو می پرسم.

15روز گذشت و ازش خبری نشد.گفتم برم یه خبری ازش بگیرم ببینم سر عقل اومده یا نه؟

وقتی در خونشون رسیدم بالای سر در پلاکارد شهادتش متوجهم کرد که اون سر عقل بوده ، این من بودم که داغ بودم و حرفای اونو نمی فهمیدم....

(1) و (2) اشاره دارد به حدیث قدسی ذیل:

"آن کس که مرا طلب کند؛ می یابد.

آن کس که مرا یافت؛ می شناسد.

آن کس که مرا شناخت دوستم می دارد.

آن کس که دوستم داشت ؛ به من عشق می ورزد.

آن کس که به من عشق ورزید؛ من نیز به او عشق می ورزم.

آن کس که به او عشق ورزیدم؛ او را می کشم.

و ان کس که من او را بکشم خون بهایش بر من واجب است.

و آن کس که خونبهایش بر من واجب باشد؛ من ، خود  خونبهای او هستم."

+نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت16:58توسط راشین | |

آنکس که شما را آفریده دوستتان دارد

و همواره مشتاق است به شما کمک کند

فقط کافی است از او بخواهید!

                                                                             "کاترین پاندر"

 

+نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت10:45توسط راشین | |

 

 

 

عشق همان دوست داشتن نيست
عشق رويائي است و دوست داشتن دنيائي
دوست داشتن با عشق مقايسه نمي شود که اگر بشود
از بين خواهد رفت
عشق خلقت خداست و دوست داشتن
خلقت عقل و دل انسان...
عشق همچون خدا يکي است و براي هر انسان
مي تواند به تعداد انسانهاي ديگر باشد
جدائي براي عشق مرگ است در حالي که
دوست داشتن مي تواند براي مصلحت ديگري جدائي را تصميم بگيرد
عشق روحاني است ولي دوست داشتن جسماني
جسم ميميرد ولي روح جاودانه است
کسي نمي تواند عشق را کنترل کند چرا که در عشق عقلي نيست
عشق را معني کردن گناه است چرا که در لغات ناچيز زبان نمي گنجد
معني کردن آن برابر با محدود کردن آن است
ولي دوست داشتن محتاج معني کردن آن است
دوست داشتن با دل انسان است ولي عشق با جان....
عشق غرور را از انسان مي زدايد ولي دوست داشتن با غرور رشد مي کند
عشق از نظر خدا پاک است
و دوست داشتن از نظر انسان...
خدا عشق است و انسان دوست داشتن...
بدرستي که خدا برتر از انسان است....

 

 

 

تو مرا می فهمی 


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

 
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

 
و تو هم می دانی

 
تا ابد در دل من می مانی

...

 

+نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت14:14توسط راشین | |

 

 

تا کی با همه قهری؟! تا کی همش غر می زنی؟!

خوب خیابونا شلوغه که شلوعه! خودمون این مشکلو درست کردیم چوبشم می خوریم! غیر از اینه؟!

نباید به خاطر این که اعصابت تو ترافیک خرد شده سر زن و بچه‌ات داد بزنی که!

به شوهر بیچاره‌ات چه که امروز سر کار با کسی حرفت شده!

مگه پدر و مادرت گناهکار شدن که یه همچین بچه ای دارن؟!

خوب همه مشکل دارن! هر کسی قدّ ظرفیت خودش!

اما تو اگه فقط یه کم خدا رو دوست داشتی؛ اگه فقط یه ذره دین داشتی، این قدر بداخلاق نبودی!

هان، چیه؟! بهِت برخورد؟!

خوب من که از خودم نمیگم! خدا گفته! امام هم توضیحش داده! میگی نه اینو ببین:

امام صادق (علیه السلام) فرمودند:1 هل الدین الا الحُب؛

 آیا دین غیر از محبت چیز دیگری هم هست؟!

 و بعد این آیه را تلاوت کردند

: «قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْكُمُ اللّهُ»؛

 بگو (ای پیامبر) اگر خدا را دوست دارید از او پیروی کنید خدا هم شما را دوست می دارد. 2

باباجون کسی که خدا رو دوست داره و آدم دین داریه، بنده های همون خدا رو هم دوست داره! وگرنه این چه دوستی ایه؟!

مثل کسی که میگه دوستت دارم ولی بچه‌هاتو می زنه! خوب بنده های خدا که برای خدا عزیزترن از بچه برای پدر و مادرش!

خوب خدا ناراحت میشه وقتی با بنده هاش مهربون نیستی!

باور کن خدا دوست داره خوش اخلاق و مهربون باشیم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 کاش زندگی هم CTRL+Z داشت

 

 

 

آنقدر خوب و عزیزیکه به هنگام وداع

حیفم آید که تو را جز به خدا بسپارم

+نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت9:27توسط راشین | |